دستهبندی: ادبیات


گزیده داستان ها نویسنده جلال آل احمد
زمان آمادهسازی 1 روز کاری
صبح یکی از روزهای دههی اول شهریور بیست بود. چیزی به ظهر نمانده بود. شهر زندگی معمولی خود را ادامه میداد. هیچچیزِ تازهای، جز سربازان لخت و یکتا پیراهن، که چندین روز بود، با یک پیت حلبی، میان شهر ولشان کرده بودند، دیده نمیشد. سربازها هنوز به پیروی از یک عادت زورکی و کورکورانه، سه به سه، و ردیف، قدم برمیداشتند و ویلان و سرگردان در شهر میگشتند.
اتوبوسها تند میگذشتند. مردم به هم تنه میزدند و اخم میکردند و رد میشدند. ناگهان، باز صدای هواپیماها بلند شد و مردم که هنوز از دیدن غولهای آهنین سیر نشده بودند، هرجا که بودند میایستادند، و سر خود را بالا میکردند؛ اما چانهشان سنگینی میکرد، پایین میافتاد و دهانشان باز میماند...
سه بار از زیر قرآن و آرد رد شدم و در مرتبه سوم ، قرآن را بوسیدم و به پیشانی نهادم و در میان هوایی که دراثر دمیدن « آیه الکرسی »ها و « چها قل»های نزدیکانم ، بوی مسجد و حرم ازآن می آمد - هوای حرمی که دود پیه سوز و بوی تند شمع های پیهی اش کم بود .
فهرست
دید و بازدید عید
زیارت
گلدان چینی
در راه چالوس
سه تار
بچه مردم
لاک صورتی
نوبر توت فرنگی
دفترچه بیمه
دزد زده
زن زیادی
و...
دستهبندی: ادبیات