دستهبندی: بدون دستهبندی

حقیقت یخی نویسنده دن براون مترجم ندا شادنظر
ناسا در تلاش برای جبران اشتباهات مهلکی که موقعیت سیاسیاش را به خطر انداخته است، به کشفی اعجابانگیز دست مییابد: شهاب سنگی در اعماق یخهای قطبی. و این تنها یک شهاب سنگ نیست.در درون این سنگ عظیم که در سال 1716 به زمین برخورد کرده، فسیلهایی از حشرات عظیمالجثهای وجود دارد که اثبات کننده حیات ماورای زمینی است. از آنجا که اعتبار ناسا در خطر قرار گرفته، این پرسش به میان میآید که آیا این شهاب سنگ حقیقی است یا ساختگی؟...
این رمان نیز مانند دیگر آثار دن براون ماجرایی رازآلود دارد. ناسا شهابسنگى را پیدا مىکند که زمینشناسها میگویند حاوى یک فسیل است و این، یعنی یک پیام: در فضا حیات هست. این کشف تبدیل به سلاحى براى از پا درآوردن رقیب انتخاباتى رییسجمهور مىشود که گفته ناسا نباید چنین بودجه هنگفتى را خرج ولگردى در آسمان کند. در این میان راشل، شخصیت اصلی داستان که دختر رقیب انتخاباتى رئیسجمهور است و در یکى از ادارات اطلاعاتى کار مىکند همراه با چند دانشمند بزرگ دیگر به رازى پى مىبرد که میتواند سرنوشت انتخابات را تغییر دهد.
وایلی مینگ فسیلشناس، در گوشهای دنج و تاریک، به موقعیت کاری خویش و لحظهی موعودی که آن شب پیش رو داشت، میاندیشید. «به زودی من مشهورترین فسیلشناس دنیا میشم.» امیدوار بود که مایکل تولاند کمی سخاوت به خرج دهد و در فیلم کوتاهش، زمان بیشتری برای توضیحات او اختصاص دهد. او که آیندهای درخشان را در ذهنش تجسم میکرد، متوجهی لرزشی خفیف در یخهای زیر پایش شد. فوراً از جا پرید.
زندگی در لوسآنجلس که هرگز زمینلرزهای را به خود ندیده بود، او را نسبت به کوچکترین لرزش حساس کرده بود. کوشید خود را تسلی دهد «این لرزشها کاملاً طبیعیه» . آهی از سر آسودگی کشید و با خود گفت «این فقط یه لرزش جزیی بود» . هنوز به این تکانها عادت نکرده بود. چند ساعت قبل، تکه یخ بزرگی از یخچالها جدا شده و به دریا افتاده و صدای مهیبی در فضا پیچیده بود. تعبیر زیبای نورا مانگور از این پدیدهی طبیعی این بود: یه تکه یخ دیگه خودشو تو دریا پنهان کرد.
مینگ ایستاده به صدا گوش داد. کمی آن سوتر، زیر نور ملایم نورافکنها، جمعی را دید که مترصد برگزاری جشن بودند. ساختمان هزارتوی گنبدی، با اتاقکهای مختلفی که هر یک از افراد در آنها مشغول کاری بودند، مانند شهری خیالی مینمود و فضای زیر آن تاق کمانی، همچون مقبرهای تجلی مییافت. لرزه بر اندامش افتاد و دکمههای پالتویش را تا آخر بست.»
...مرگ به اشکال گوناگونی پا به آن سرزمین گذاشته بود، اما این بار چارلز بروفیِ زمینشناس که سالها با حیاتوحش آن سرزمین دست و پنجه نرم کرده بود، آمادهی تقابل با سرنوشت غیرعادی و مرموزی که انتظارش را میکشید، نبود. چهار اسب سورتمهکش که ابزار زمینشناسی را حمل میکردند، ناگاه با پوزههای رو به آسمان، از سرعت خود کاستند.
بروفی از سورتمه پایین پرید و پرسید: چه اتفاقی افتاده، بچهها؟ از خلال ابرهای پارهپاره، هلیکوپتر باری نظامی، با گذر از کوههای یخی، رخ نمود.بروفی با خود گفت: «عجیبه. هیچوقت تو این نقطهی قطب شمال، هلیکوپتری ندیده بودم.» هلیکوپتر در سی متری او بر زمین نشست و غباری از ذرات برف را به هوا فرستاد. سگها عصبی و وحشتزده پارس کردند.
دستهبندی: بدون دستهبندی